رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

ازمایش gtt

 عشق مامان   بخاطر اینکه قندم بالا رفته مجبورم ازمایش Gtt بدم خیلی سخته.صبح زود با هر سختی بود از خواب بلند شدم  باید ناشتا می رفتم ازمایشگاه  با مامان جون بودم  خیلی بد رگ بودم اصلا  رگم پیدا نمی شد بالاخره اولین مرحله خونگیری انجام شد  پودر گلوکز رو 100 گرم خوردم   1 ساعت بد دوباره خون دادم تا 4 مرحله هر 1 ساعت به 1 ساعت باید خون می دادم  خیلی ضعف کرده بودم تا  ساعت 12 طول کشید بعد بخاطر اینکه خون  من o -  هست و خون بابایی o+  هست باید امپول رگام بزنم تا شما گل پسر صحیح و سالم باشی رفتم  بیمارستان دکتر گفت قبلش باید یکسری ازمایش و سونوگرافی بده  تا ببین...
17 فروردين 1391

سیزده بدر

عزیز مامان امروز  8 صبح بلند شدیم مامان جون  اینا خونمون بودن  تصمیم گرفتیم بریم جاده طالقان  جای با صفایی بود  با دوتا مامان بزرگها بابا بزرگها رفته بودیم مادر (مامان بزرگ خودم) هم بردیم .
17 فروردين 1391

عشق من

 عشق مامان دیگه داریم به روزهای پایانی نزدیک میشیم همش 60 روز مونده دیگه این دوری تموم میشه  دیگه بعد از این فاصله می تونم پسر کوچولوی خودم رو ببینم این روزها همش فکر می کنم که شبیه کی هستی  الان تو شکم مامان به چی فکر می کنی دیگه این  لحظه های شیرین رو به پایان هست  رادوین مامان وقتی دنیا بیایی  با این دنیای قشنگ اشنا میشی  .عزیزم هوا داره گرم میشه من عاشق بهارم از همه قشنگتر اینکه تو ماه تولد خودم هستی پسر   قشنگم دیگه واسه خودت اقایی شدی همه این روزها سراغ شما رو می گیرن . بوسسسس   ...
16 فروردين 1391

سال تحویل91

پسر مامان موقع سال تحویل من و بابایی رفتیم پائین تا با مامان جون وبابا و سامان(عموت) کنار هم باشیم وقتی که سال  تحویل شد اولین دعایی که کردم این بود که تو صحیح و سالم دنیا بیایی بعد بابا جون بهمون عیدی داد ما هم به سامان عیدی دادیم.بعد تلفنی به مامان خودم عیدو تبریک گفتم وبابایی رفت سر کار ولی زود اومد رفتیم خونه مامانی و پدر(پدر بزرگ بابایی)ناهار هم رفتیم خونه مادر(مادر بزرگ من)  عزیزم فقط 68 روز مونده که دنیا بیایی استرس دارم  رادوین قشنگم.الان که دارم برات می نویسم داری سکسکه می کنی داری دل مامان و اب می کنی وقتی تکون می خوری  مامانو کلی خوشحال می کنی. این روزها تکون خوردنات زیاد شدن همش به پهلوهام ضربه  میزنی &nb...
16 فروردين 1391

اخرین مسافرت مامانی

عزیزم روز سه شنبه تصمیم گرفتیم با دایی جونت و مامان جونی بریم شمال که یکدفعه گلنوش و خاله هم گفتن   اگه جا دارید ما هم میاییم که 2 تا ماشین شدیم  (من و بابایی . خاله گلنوش و روزبه تو ماشین ما بودن)(نگین امیر  مامان جونی مادر بهاره جون تو ماشین دایی امیر بودن)همه فشرده نشستن رفتیم رودبار ده کلایه پیش مشدی حاج اقا .ده قشنگی بود بساط جوجه راه انداختیم بیچاره چقدر خوشحال شدن ولی تو دل مش نقره و مشدی حاج اقا درد بزرگی بود  شب عروسی دخترش زلزله منجیل میاد 14 تا از بچه هاش زیر اوار مونده بودن خاطراتش خیلی تلخ بود .بعد پوریا پسر عموم زنگ زد گفت بیاید لاهیجان ما اونجایم جا هم داریم که من با اصرار می گفتم بریم ولی دایی جونت راضی &n...
16 فروردين 1391

تولد پویان

   فسقلی مامان امروز 4 فروردین تولد پویان(پسر خاله بابایی) بود عمه جونت هم دیروز از مشهد اومدن رفته بودن پیش مادر شوهرش. بعد از ظهر من و بابایی یکدفعه هوس کاچی کردیم با هم درست کردیم وقتی خوردم  10 دقیقه بعد اینقدر تکون می خوردی فکر کنم خیلی خوشت اومده بود مامان قربونت بشه اخه پسرم چیزهای شیرین دوست داره.  رادوینم پویان هم بازیت میشه اینقدر من که عاشقشم  اینقدر دوست داشتنی و خوبی هست. مطمئنم هم بازی خوبی با هم میشید   ...
16 فروردين 1391

نگاهی به سال 90

گل پسری من  سال 90 برای من سال خوبی بود اخه 90/5/4  من و بابایی با هم ازدواج کردیم و از اون قشنگتر  90/6/24 خدا بهترین هدیه اش رو به ما داد پسر مامان از این که زود اومدی تو دل مامانی خیلی خوشحالم از این به بعد ما دیگه 3 نفر ه شدیم.تو سال 90 درسم هم تموم شد  البته  عزیز مامان بعد از اینکه شما بدنیا بیایی باید دوباره ادامه بدم.  ...
27 اسفند 1390

بهار عید ما با نی نی

سلام به گل پسرمون که بهار زندگی من و باباش هست عزیزم عید امسال با سالهای دیگه واسم فرق داره اخه  تو سال جدید  دیگه میایی تو بغلم .درست تو ماه تولد خودم (خرداد) دنیا میایی.امسال عید تو دل مامانی برای خودت جشن می گیری ولی سال دیگه میایی پیش مامان و بابا.الان بابایی رفته سر کار  همیشه برای من و تو زحمت میکشه این روزها خیلی مراقب من هست نمی زاره من دست به چیزی بزنم دیروز بابایی با مامان جون پذیرایی رو تمیز کردن دستشون درد نکنه   سال نو مبارک   جیگر مامان ببخشید دیروز خیلی ترسیدی  من بی احتیاطی کردم اومدم برای خودم شیر موز درست کنم  اومدم که سرش رو  در بیارم همون موقع به برق زدم...
27 اسفند 1390

کالسکه ات رسید

پسر مامان دیروز مامان جون (مامان بابایی) تهران وقت دکتر داشت و کالسکه شما پیش عمه جونت بود اخه زحمت کشیده بود رفته بود کالسکه شما رو تحویل گرفته بود خلاصه ما هم با مامان جون رفتیم تهران کالسکه شما بیاریم اخه دیگه دلم اب شده بود کالسکتو خیلی دوست دارم. ساعت 5 رسیدیم بعد وقت دکتر داشتم  این روزها هم که خیابونها کلی ترافیک اعصاب بابایی خرد شده بود .خانم دکتر(سوزان ناصری) گفت قندت بالا هست  دوباره باید ازمایش بدی ازمایشش خیلی سخته 4 بار پشت سر هم باید خون بدم عزیز مامان غصه ام گرفته  ولی برای اینکه شما سالم باشی هر کاری می کنم عشقم دکتر گفت که الان 900 گرمی قربونت بشم چقدر تو کوچولویی  رادوینم دوست دارم که درشت باشی.  ...
26 اسفند 1390